نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
دخترم ديبا


ديبا

سلام دوستاي خوبم ! به خونه من خوش اومديد. من دهم خرداد 1383 در تهران به دنيا اومدم و اينجوري بود كه خانوادمون سه نفري شد ! اين عكس هم مال ده ماهگيمه.


خانه
آرشيو
ايميل


فرزندان ما

كتابخانه والدين


اين دوتا عكس خوشگلي كه ميبينيد مال دوستان وبلاگي منه كه هم سن من هستند:

بقيه دوستانم:

اروند
نياز
آرمان
عليرضا
شيندخت
امير مهدي
گيج منگولي
گذر روزگار
ني ني برفي
آهو كوچولو
ميگل و گلچه
كيميا و كيانا
بهشت كوچك
ايليا و ماماني
من خود نخلم
آيسان و مامان
روح بازيگوش

يك شاخه نبات
يك روز يك زن
نيايش و مامانش
خاطرات خانواده
حلما و مامان آرام
امير علي و مامانش
ياشار و مامان درنا
آهو خانم و مامان آنا
برديا و مامان شادي
سهيل و مامان و بابا
پارسا و مامان و بابا
آهو كوچولو و ماماني
حنانه و مامان ريحانه
عليرضا و مامان شهرزاد
ارغوان و مامان و باباش
ني ني گولو و مامان زيبا
ني ني گولو  و مامان سميه
حميد رضا و مامان شكوفه
متين و نيكان و مامان دلارام

 



پست تصويری

 

‍ژست خنديدن ديبا

ديبا در خواب خرگوشی

ديبا و دوچرخه دلبندش

ديبا در حال بررسی گوجه سبز

ديبا در حال خوردن بادام

ديبا و بچه هاش

 

چهارشنبه، 20 اردیبهشت، 1385  يه چيزي بگين

سال نو مبارك

هر روزتان نوروز

نوروزتان پيروز

 

عيد شما مبارك

صد سال به اين سالها

 

 

و كلي از اين حرفها ............ !!!

 

من و ديبا جونم دوباره اومديم ... با كلي حرفهاي تازه ...  اصلا نمي دونم از كجا شروع كنم .. اين ديبا گلي ما اينقدر بامزه و ناز و عشوه اي شده كه روزي صد بار ميخوام بخورمش !!! حرف زدنش كه ديگه نگو ! تقريبا همه چيز ميگه البته ضميرها رو اشتباه ميگه و اين حرف زدنش رو خيلي بامزه ميكنه ... مثلا ميخواد بگه ترسيدم  ميگه ترسيدي !!!  همه چيزهايي رو كه دوست داره  با پسوند قرمز اسم ميبره  ! مثلا پتو قرمزه .. بالش قرمزه ... جوراب قرمزه ... عاشق كتاب شنگول و منگوله و داستانشو از حفظه و اگه كمكش كنم همه قصه رو از روي شكلهاي كتاب ميگه ... اينم بعضي از مكالمه هاي من و ديبا :

 

************************************

بدو بدو مياد طرفم و ميگه :

- ترسيدي ...  ترسيدي ... ( ترسيدم )

- چرا ماماني ؟  از چي ترسيدي ؟

- تيزون ( تلويزيون) ...  بغل ( بغلم كن )!!!

 

************************************

 

يه خونه پارچه اي براش خريدم و توي اتاقش نصب كردم كه خيلي دوستش داره . ميره تو خونه و ميگه :

- ديبا كو ؟

- ديبا نيست .... واي حالا چيكار كنيم ؟

- خوشحال و خندون از تو خونه مياد بيرون و ميگه  :  ايها .... ( ايناها ) و خودشو با دست نشون ميده !

 

************************************

 

- ديبا جونم چند تا فصل داريم ؟

- دو تا !

- نه عزيزم چهار تا ...  بهار ؟

- تابستوووووون!

- پاييز ؟

- زمستووووووون!

- بهار همه جا ؟

- سبز ميشه !

- تابستون هوا؟

- گمه ! ( گرمه )

- ميوه هاي ؟

- خوشزه مياد ! ( خوشمزه)

- پاييزه و پاييزه ؟

- بگ درخت مييزه !( برگ درخت ميريزه )

- زمستون هوا ؟

- سده ! (سرده )

************************************

 

سر سفره :

- ماماني ماست بدم ؟

- نه !

- چرا ؟

- ديبا جون بخوره !!( يعني قاشق رو بده خودم بخورم !)

 

************************************

 

توي ديد و بازديدهاي عيد وقتي ديبا كادو ميگيره :

- واااايييي ! وااااايييي ! قشنجه !!!  ( قشنگه !)

- مال كيه ؟

- ديبا جون !

************************************

 

- ماماني ...

- بله ؟

- سي دي بذارم ( سي دي بذار)

- باشه ... كنترل رو بيار

- بفرماييد

درحاليكه منتظره تا شروع بشه ميگه :

- خراب شد ؟

- نه عزيزم الان شروع ميشه

- يود شه ! ( Load  شه !!!)

************************************

 

دربند

توي تعطيلات عيد گفتيم يه روز بريم دربند تفريح كنيم . خلاصه كلي بار و بنديل برداشتيم و ديبا جون رو هم گذاشتيم روش و راهي دربند شديم ! غافل از اينكه خانم خانما از روكونه ( رودخونه ) ميترسه ! تا ميرسيديم يه جاييكه صداي رودخونه زياد ميشد شروع ميكرد به آه و ناله و خلاصه چشمتون روز بد نبينه ديبا عسلي ما از وقتي رسيديم گفت ددر .... تا وقتي اومديم ! و البته منظورش اين بود كه از اونجا بريم !!!

 

************************************

 

عمونوروز ترسناك

چند روز قبل از عيد ديبا خانم رو گذاشتيم تو كالسكه و با مامان و بابام  رفتيم پارك نزديك خونمون .  توي يك قسمت پارك يه بازارچه كوچيك نوروزي تشكليل شده بود كه بيشتر غرفه هاش كارهاي دستي خانمهاي خونه دار بود من و مامانم هم رفتيم يه گشتي توي غرفه ها بزنيم كه يكدفعه اي ديدم صداي گريه ديبا مياد .... قضيه از اين قرار بود كه يه آقايي لباس عمونوروز رو پوشيده بود و البته لباسش از اون لباس گنده ها بود كه آدمكهاي جلوي پيتزا فروشي ها ميپوشند ! يه كله عروسكي سياه هم گذاشته بود روي سرش ! باباي من هم ديبا رو برده بود كه به حساب خودش عمو نوروز رو نشونش بده  كه طفلي بچم با ديدن عمو نوروز چيزي نمونده بود پس بيافته !!!

 

************************************

 

نماز

رفته بوديم خونه بابابزرگ ديبا و عمه ديبا داشت توي يك اتاق نماز ميخوند . ديبا هم اومد جلوي ما مثلا شروع كرد به نماز خوندن ... دهنشو الكي تكون ميداد و ميرفت ركوع ... نوبت سجده كه ميشد ميرفت توي اتاق روي مهر عمه اش سجده ميكرد دوباره ميومد بقيه نمازشو جلوي ما ميخوند !!

 

سه‌شنبه، 8 فروردین، 1385  يه چيزي بگين

شرمندگي!

اول اينكه من باز رفتم تو غيبت كبری ! انگار اجتناب ناپذيره! دوم اينكه از همه دوستان عزيزم كه به اين خونه سر ميزنند يا كامنت ميذارند خيلی ممنونم و عذر خواهی ميكنم كه تا يكشنبه هفته ديگه وقت نفس كشيدن رو هم ندارم و نميتونم بهتون سر بزنم ! عوضش دوشنبه هفته ديگه حسابی از خجالتتون در ميام !!!

جوبايل !

يك عروسك برای ديبا جونم خريده بودم كه يكسری وسايل همراهش بود از جمله يك موبايل كوچولو كه اندازش تقريبا ۵/۱ سانتی متره ! ديبا هم چند شب پيش اين موبايل رو نمی دونم از كجا پيدا كرده بود ديدم داره باخوشحالی ميدوئه ميگه : جوبايل ... جوبايل ! رفتم نزديك ديدم اين موبايله دستشه ! بعد گرفت كنار گوشش و گفت : الو .. الو ... سيام ! خوبی ؟ ميسي! خداپس !

كاسكه !

هفته پيش يه دونه كالسكه اسباب بازی برای ديبا عسلی خريدم . نمی دونيد چقدر ذوق كرد . از تمام اسباب بازی هايی كه تا حالا براش خريده بودم بيشتر ذوق كرد. نی نی شو ميذاشت تو كاسكه ( كالسكه ! ) و ميبردش پاك( پارك !) . خلاصه كلی احساس بزرگ بودن بهش دست داده بود !

 آموزش

از اونجايی كه ديبا جونم ديگه خيلی خانوم شده ، داره اشكال هندسی رو ياد ميگيره ! تا حالا هم داييه(دايره) ، مث اث (مثلث)، مويبع (مربع)و بيضی رو ياد گرفته ! يه دونه از اين تخته های جادويی كه ميشه با مداد آهن ربايی روش شكل كشيد داره هرشب مياره و اسم اشكال رو ميگه من براش ميكشم يا اينكه من شكل رو ميكشم و اسمشو ازش ميپرسم . همينجوری اعداد يك تا سه و ديبا رو هم ميتونه بخونه .آموزش رياضی هم به اينجا رسيده كه خوشگل مامان تا ۱۵ رو ميشمره .

كلاغ پر!

ميشينيم با هم كلاغ پر بازی ميكنيم . ميگه : كالاغ .... پر ..... ننجيش(گنجشك) .... پر ...... جوجو ....... پر ...... ديبا ...... پر ...... بعد خودش ميگه : ديبا كه پر نداده(نداره) ... باباش ابر(خبر) نداده!

مامان ممنوع الآرايش شد !

ديشب ديبا داشت يك اثر هنری خلق ميكرد يكدفعه ای مدادشو گرفت بالا يه نگاهی بهش انداخت و آروم برد سمت چشمش . اينجا بود كه مامانی پريد مدادو گرفت و ... 

فرهنگ لغات ديبا عسلی :

كتل= كنترل تلويزيون

عم پنگ= عمو پورنگ

كوكو= درنا برگر

سيتون=زيتون

شيتم= شكم

شال ددن= شال گردن

 

 

 

 

سه‌شنبه، 27 دی، 1384  يه چيزي بگين

  RSS 2.0